نقشه راه توسعه و تحقق موفقیت مالی (کتاب الکترونیک)

35,000 تومان

نویسنده: جان لی دوما

مترجمین: سعید جوی زاده | علیرضا احمدیان | سعید زارع

انتشارات: آکادمیک

چاپخانه و صحافی: دانشگاه خوارزمی

شابک: 8-18-5697-622-978

نوبت چاپ: اول/ 1400

شمارگان: 500 نسخه

نقشه راه توسعه و تحقق موفقیت مالی

مسیر مشترک برای موفقیت غیرمعمول

نویسنده

جان لی دوما

 ترجمه

سعید جوی‌زاده | علیرضا احمدیان | سعید زارع

بخشی از کتاب:

فصل 1

ایده بزرگ خود را مشخص کنید

همه چيز با يک ايده شروع مي شود.

شب نشيني گوشواره

اصل شماره 1:

مسير مشترک شما براي موفقيت غيرمعمول با يک ايده آغاز مي شود. يک ايده بزرگ.

در اينجا دو اشتباهي که مردم هنگام شناسايي ايده بزرگ خود مرتکب مي شوند را معرفي مي کنيم.

اشتباه شماره 1: اکثر مردم معتقدند ايده بزرگ آنها مي تواند چيزي باشد که فقط به آن علاقه دارند. براي مثال: من عاشق مافين هستم! نانوايي باز مي کنم!

اشتباه شماره 2: اکثرمردم معتقدند که ايده بزرگ آنها چيزي است که فقط در آن تخصص دارند. براي مثال: من مي دانم چگونه کد نويسي کنم. وب سايت مي سازم!

ايده بزرگ شما يا علايق و يا تخصص نيست.

به صورت واضح تر يعني، ايده بزرگ چيزي نيست که شما به آن علاقه داريد يا چيزي است که در آن تخصص داريد. بلکه در واقع هر دو مورد است. ايده بزرگ شما بايد ترکيبي از علاقه و تخصص شما باشد.

بياييد به سناريوي اول نگاه کنيم: فقط اشتياق. داشتن اشتياق براي ايده بزرگ خود مهم است ولي کافي نيست. شما بايد هيجان زده و علاقه مند باشيد تا هر روز روي ايده بزرگ خود کار کنيد. با اين حال، اگر شما فقط اشتياق داشته باشيد، ولي راه حل مورد نياز را براي دستيابي به جهان نتوانيد ارائه دهيد، ايده شما مورد توجه نخواهد بود.

ايده بزرگ شما مثل يک موج راديويي WIIFM است که همه انسان ها مي توانند به آن متصل شوند، اما اين چه فايده اي براي من و شما دارد؟ مطمئناً همه ي مردم درصورتي خوشحال خواهند شد که شما علاقه ي خود را دنبال مي کنيد که مگر اينکه مستقيماً اين جريان باريشان سود و منفعتي داشته باشد. در غير اين صورت آنها هرگز با شما همراه نخواهند شد و شما نيز هرگز به درآمدزايي نخواهيد داشت و ايده بزرگ شما چيزي بيشتر از يک سرگرمي نخواهد بود.

حالا بياييد به سناريوي دو نگاه کنيم: فقط تخصص. خيلي خوب است که در چيزي عالي باشيد و فوق العاده است که دانش خود را با جهان به اشتراک بگذاريد. اما اگر در زمينه تخصص خود فاقد اشتياق، هيجان و کنجکاوي باشيد، هرگز به نتيجه نخواهيد رسيد.

راه مشترک براي موفقيت غيرمعمول يک راه ساده است، اما زمان بر. اگر علاقه اي به ايده بزرگ خود نداريد، يک روز بيدار مي شويد و متوجه مي شويد که ديگر از کاري که انجام مي دهيد لذت نمي بريد و آن را رها مي کنيد. همچنين، همواره رقباي شما  در زمينه ي تخصص شما که علاقه زيادي به آن دارند، از شما جلو خواهند زد.

حال که در مورد اشکالات دو سناريوي فوق را صحبت کرديم و شما به آن پي برديد، اجازه دهيد در مورد سناريوي نهايي صحبت کنيم.

اينجاست که شما هم اشتياق و هم تخصص را همزمان براي ايده بزرگ خود استفاده مي کنيد. ايده شما واقعاً شما را هيجان زده مي کند و با داشتن تخصص کافي در آن ارزش واقعي کار شما را به جهان نشان مي دهد. اين است ايده بزرگ شما.

اين منطقه ي آتش شماست!

اکنون وقت آن است که تمريناتي را انجام دهيد که شما را به ايده بزرگ مي رساند تا بتوانيد هر روز در منطقه آتش خود زندگي کنيد.

به نظر يک نقشه مي آيد؟

منطقه‌ی آتش شما

براي اين تمرين، شما نياز به يک تکه کاغذ داريد. از وسط يک خط بکشيد و در سمت چپ کلمه علاقه و در سمت راست کلمه تخصص بنويسيد.

يک تايمر را به مدت پنج دقيقه تنظيم کرده و دکمه ي شروع را فشار دهيد.

کل پنج دقيقه را صرف نوشتن همه ي چيزهايي که به آن علاقه داريد، کنيد. چه چيزي شما را به هيجان مي آورد؟ چه چيزي شما را به آتش مي کشد؟ در دوران هاي کودکي، جواني و بزرگسال به چه چيزي علاقه داشتيد؟ اگر فردا هيچ کار و مسئوليتي براي انجام نداشته باشيد، دوست داريد چه فعاليتي رو انجام بدهيد؟ هر چيزي که به ذهنتان مي رسد را بنويسيد.

دينگ!

خوب، اکنون وقت آن است که به ستون سمت راست را پر کنيد: حوزه تخصصتان. يکبار ديگر، يک تايمر را براي پنج دقيقه تنظيم کنيد و دکمه ي شروع را فشار دهيد.

کل پنج دقيقه را صرف نوشتن همه چيزهايي کنيد که در آنها متخصص هستيد. تاکنون چه مهارتهايي کسب کرده ايد؟ در چه کاري خوب هستيد؟ در طول اين سال ها چه تجاربي کسب کرده ايد؟

از خانواده و دوستان خود بپرسيد که چگونه به اين سوالات پاسخ مي دهند: از نظر آنها شما در چه کار و فعاليتي خوب هستيد؟ ممکن است پاسخ هاي ديگران در مورد تخصص و مهارت شما، باعث شود شوکه شويد و البته اين امر، امريست طبيعي.

دينگ!

اکنون زمان آن رسيده است که تشخيص دهيد علايق شما در کجا با مهارت هاي شما ادغام مي شود. (جايي که کنجکاوي و اشتياقتان با تخصص شما در هم آميخته مي شود).

شروع به کشيدن فلش هايي کنيد که علايق شما را با تخصص شما مرتبط مي کند. اين اتصالات مناطق آتش شما هستند. اينجاست که شما به ايده بزرگ خود پي مي بريد و انتخابش مي کنيد!

حال براي مثال براي شما يک بخش کوچک از آتش خودم را تعريف مي کنم، و مابقي داستانم را در بخش هاي ديگر برايتان تعريف مي کنم.

در بخش علايق، يادداشت کرده بودم (گفتگو با کارآفرينان موفق)

در بخش تخصص، يادداشت کرده بودم (تسهيل گفتگوها و سخنراني هاي عمومي از روزهاي من در ارتش ايالات متحده و کاردر امور مالي شرکت ها.)

متوجه شدم که اين يک منطقه احتمالي آتش است و يک پيکان براي اتصال اين دو کشيدم.

از خودم پرسيدم چه فرصتهايي وجود دارد که به من اجازه دهد اين مجموعه علايق و مهارت را ترکيب کنم. آن زمان بود که لحظه ah-a فرا رسيد. پادکست!

من عاشق گوش دادن پادکست هايي بودم که با مردان و زنان موفق مصاحبه مي کرد. من تجربه انجام مصاحبه در مشاغل قبلي خود را داشتم. چرا پادکست خود را راه اندازي نکنم که در آن با کارآفرينان موفق مصاحبه کنم و داستان هاي آنها را با جهان به اشتراک بگذارم؟

ايده بزرگ من شکل گرفته بود و اکنون زمان عمل فرا رسيده است!

ايده بزرگ من

در آينه نگاه کردم.

“سي و دو سال ام است.”

من آن کلمات را با يک حس انزجار گفتم، حتي اگر زندگي خوبي داشتم. بخشي خلاصه اي از آن را قبلاً براي شما تعريف کرده بودم: هجده سال عالي در يک شهر کوچک در مين با خانواده اي فعال و کاري و کلي خاطرات شيرين. چهار سال شگفت انگيز در کالج Providence در رود آيلند به عنوان دانشجوي رشته ي ROTC و رشته مطالعات آمريکايي و چهار سال سخت به عنوان يک افسر فعال ارتش.

در بيست و شش سالگي، من به پشتيباني ارتش مراجعه کردم و يک سال مرخصي گرفتم تا زبان اسپانيايي را در گواتمالا ياد بگيرم. من سواحل غربي کاستاريکا را گشتم و براي LSAT (آزمون ورودي مدرسه حقوق) آماده شدم. من در امتحان به اندازه کافي خوب بودم و در نهايت به رود آيلند رفتم تا در دانشکده حقوق راجر ويليامز تحصيل ک و براي شروع فصل بعدي زندگي ام بسيار هيجان زده بودم.

خيلي سريع نبود، اما بعد از چند هفته فهميدم که يک اشتباه فاحش مرتکب شده بودم. چيزي در من از بين رفته بود و انتخاب من براي رشته ي حقوق 100 درصد اشتباه بود و حس بدي داشتم.

احساس عجيبي بود. من هرگز قبلاً چنين حسي را تجربه نکرده بودم، حتي در بدترين لحظات جنگ عراق. با نگاهي به گذشته، متوجه شدم که در حال حاضر با PTSD سر و کار دارم، اما در آن زمان نمي دانستم چه بلايي سر من آمده است. من نتوانستم روي هيچ چيزي تمرکز کنم، که مي باعث شد ساعت هاي بي پايان مدرسه حقوق را به صورت يک شکنجه بگذرانم. ادامه ي تحصيل در آن رشته را متوقف کردم و مي دانستم که ديگر به آن رشته بر نخواهم گشت.

سفري طولاني به هند و نپال را براي خودم رزرو کردم، يکي از سخت ترين مکالمات را که تا به حال با والدينم داشته ام (و البته در چند مورد  ديگر هم تجربه کرده بودم) انجام دادم و رفتم تا غذاهاي مختلف، دعا  و عشق را پيدا کنم.

هند شگفت انگيز بود. اين دقيقاً همان چيزي بود که من به آن نياز داشتم: فرار از “دنياي واقعي”.

از سر و صداها، گرما، فرهنگ، غذا و مردمانش لذت بردم. هم در هند و هم در نپال گشت و گذار کردم و با يک پياده روي حماسي و طولاني دوازده روزه در هيماليا بلندترين کوه جهان، به اردوگاه پايه ي دهم آناپورنا، سعود کردم. من مي دانستم که نمي توانم براي هميشه در هند و نپال مخفي شوم و بعد از چهار ماه بي مسئوليت  ديگر آماده بودم تاسرکار رفتن را آغاز کنم.

براي دور سوم، تصميم گرفتم دنياي مالي شرکت ها را امتحان کنم. روند فکر من سريع و مشخص بود، پول زيادي، احترام زيادي مي آورد. من با جان هنکاک در بوستون کار مي کردم و سال اول بسيار لذت بخش بود. من چيزهاي زيادي آموختم، پول خوبي به دست مي آوردم و احساس مي کردم که در يک مسير حرفه اي در حال برداشتن قدم هاي محکم هستم.

سپس، بحران مالي 2008 رخ داد. من افرادي از بير استيرنز و لمان برادرز را مي ديدم که با جعبه هايي در دست از درب جلويي ساختمان ها خارج مي شدند. شرکت ما نيز موجي از اخراج ها را در پي داشت که من جان سالم به در بوردم، اما علاقه ي من به امور مالي شرکت ها به سرعت در حال از بين رفتن بود. هرگز روزي را فراموش نخواهم کرد که کارکنان باقي مانده در يک اتاق کنفرانس بزرگ جمع شديم و مديرعامل اعلام کرد: «همه کساني که در اين اتاق هستند، اينجا مي مانند، زيرا ما شما را در اين شرکت مي خواهيم، اما اگر100 درصد تا آخر راه با ما نيستيد، اکنون زمان خروج از درب است.»

اين کلمات مثل يک سندان به من برخورد کردند.

در آن لحظه متوجه شدم که من حتي نزديک به 100 درصد نيستم و اين را مديون خودم و جان هنکوک هستم که از در بيرون برويم.

پس از آن جلسه، به پشت ميز برگشتم، فرم استعفايي را در گوگل جستجو کردم، چند خطش را ويرايش کردم و آن را پرينت گرفتم. امضايش کردم و آن را به مدير شوکه شده ام دادم، که مطمئنم با خودش مي گفت: «آيا اين بچه ديوانه است؟ در چنين زماني کار را ترک مي کنيد؟»

به داستان کمي سرعت مي دهم تا به چيزهاي خوب برسم، ايده بزرگ من.

گام بعدي من موقعيت فروش در يک شرکت کوچک راه اندازي فناوري در نيويورک بود. من از زندگي در سيب بزرگ لذت بردم، اما اين کار يک رکود بود و بعد از شش ماه يکبار ديگر فرم استعفاي خود را تحويل دادم.

در آن زمان، من از زندگي در زمستان هاي سرد و طولاني نيوانگلند خسته شده بودم و آنچه واقعاً در آن لحظه مي خواستم زندگي در سن ديه گو و فروش املاک و مستغلات بود.

چرا؟ من هنوز واقعاً نمي دانم چرا.

با اين حال، هيچ ايده اي در اين مورد نداشتم، ولي باز سوار ماشينم شدم و به آنجا رفتم، در يک آپارتمان در پاسفيک بيچ در سنديگو، در کنار اقيانوس آرام مستقر شدم.

من در املاک و مستغلات طي دو سال آينده اش موفقيت هايي کسب کردم، سبک زندگي SoCal را دوست داشتم و با عشق زندگي ام آشنا شدم، کيت! (همه چيز به دلايلي اتفاق مي افتد.) با موفقيت سطح متوسطي که در املاک و مستغلات در شهر سنديگو پيدا کرده بودم، يکي از اقوامم در مين به من پيشنهاد کار داد.

اين شغل در دومين شرکت بزرگ املاک تجاري شهرمين بود يک پيشنهاد همکاري پنج ساله بود. من بيش از ده سال در مين زندگي نکرده بودم و فکر بازگشت به خانه و نزديک بودن به خانواده برايم بسيار جذاب بود. من شغل را پذيرفتم، حرکت کردم و در يک آپارتمان دنج در پورتلند مستقر شدم، فقط چند خيابان با کار جديدم فاصله داشت.

من واقعاً فکر مي کردم که مسير طولاني را سپري کرده ام، البته که اين جمله جسورانه اي است براي کسي که در پنج سال گذشته ارتش را ترک کرده، به آمريکاي مرکزي سفر کرده، دانشکده حقوق را امتحان کرده، به هند فرار کرده است، امور مالي شرکت ها را آزمايش کرده است، به سمت نيويورک حرکت کنيد و در آخر به سمت غرب برود و در سنديگو بماند.

آنجا را دوست داشتم، از برقراري ارتباط مجدد با خانواده و دوستان قديمي لذت مي بردم و معتقد بودم آينده شغلي من روشن است. بعد از گذشت مدتي، مين به بدترين رکود تجاري املاک خود در چند دهه اخير رسيد.

سال بي رحمي بود.

به ياد دارم که روي يک معامله خيلي کار کردم، آن را بستم، سپس چک کميسيون 316 دلاري دريافت کردم. در يک سالگي شغلم، من شک داشتم که من براي اين حرفه مناسب هستم. حتي اگر املاک تجاري رونق زيادي داشته باشد، بديهي است که من علاقه چنداني به اين صنعت نداشتم.

اما ديگر چه کنم؟ آيا واقعاً قصد داشتم دوباره از صفر شروع کنم؟ من از ابتدا خوب کار مي کردم، در عين حالي که برايم خسته کننده بود.

من آماده بودم چيزي را بسازم که به آن افتخار مي کردم. چيزي که من به آن علاقه زيادي داشتم. چيزي که من در آن خوب بودم.

آن زمان بود که سفري را آغاز کردم که من را به ايده بزرگ ام رساند.

برنامه ي iPod Nano که در آن پادکست هاي مورد علاقه ام بود را نصب کردم. براي قدم زدن به بيرون رفتم. مي دانستم «حرفه» ام در املاک تجاري به پايان رسيده است، اما بعد از آن چه بايد مي کردم؟ من سي و دو ساله بودم. آيا قرار نبود که در اين مرحله از زندگي ام وارد يک شغل شگفت انگيز شوم؟

مشکل من چيه؟ چه خطايي کردم؟

مغزم غرق در دلسوزي براي خود، روي پادکستي که گوش مي دادم متمرکز شد. مجري از آلبرت اينشتين نقل قول مي کرد و اين همان نقل قولي بود که در مسير متوقفم کرد. و اکنون ما به لحظه ah-a رسيديم.

سعي کنيد فردي موفق نباشيد، بلکه فردي ارزشمند باشيد.

آلبرت انيشتين

واي.

همانطور که قبلاً به بيان کرده بودم، مثل اين بود صدايي از گوشم بيرون آمد و سيلي محکمي به صورتم زد و بيدارم کرد. زماني که اشتباهات راه خود را به خاطر مي آورم، جاي سيلي همچنان مي سوزد. از زمان ترک ارتش، من تعريف پيچيده خود را از موفقيت دنبال مي کردم.

فکر مي کردم وکيل شدن برايم احترام مي آورد.

فکر مي کردم تامين مالي شرکت ها من را ثروتمند مي کند.

فکر مي کردم املاک به من آزادي و رضايت مي بخشد.

اشتباه، اشتباه و دوباره اشتباه.

حالا فهميدم چرا. من تمام انرژي خود را صرف تلاش براي تبديل شدن به اين شخص افسانه اي موفقيت مي کردم، اما چه ارزشي داشتم؟ پس از تأمل، پاسخ ساده بود: هيچ.

اينجا آلبرت بود که از گور دست دراز کرد و استراتژي برنده را به اشتراک گذاشت. فردي ارزشمند شويد. هنوز مي توانم لامپ را که آن روز در ذهنم خاموش شده بود ببينم. در آن لحظه، من متعهد شدم که فردي ارزشمند شوم و اجازه دهم چيزهاي بي ارزشم هر کجا که ممکن است سقوط کنند.

من قدم بعدي خود را نمي دانستم، اما مي دانستم که تعقيب موفقيت من را ناراضي، بي هدف و فاقد مسير کرده است. ارائه ارزش فقط مي تواند وضعيت متاسفم را بهبود بخشد، پس چرا آن را امتحان نکنم؟

من پياده روي بي هدف خود را ادامه دادم و سعي کردم اين مکاشفه را معنا کنم. چه چيز ارزش  مندي مي توانم به اين جهان ارائه دهم؟ سپس از خودم سوالي پرسيدم که همه چيز را تغيير داد: «چيزي که اي کاش در جهان وجود داشت چيست؟»

چند فکر در ذهنم پيچيد، اما هيچ چيز به عنوان يک فرصت عالي در ذهنم برجسته نشد. سپس، من به ياد شکايتي که از پادکست ها مي کردم افتادم:

«من عاشق پادکست هايي هستم که با کارآفرينان موفق مصاحبه مي کنند و مسير خود را به اشتراک مي گذارند، اما هر برنامه فقط يک بار در هفته منتشر مي شود و من هميشه منتظر انتشار برنامه بعدي هستم. اي کاش پادکستي وجود داشت که هر روز يک قسمت منتشر مي کرد. من به آن با دقت گوش مي دادم! ”

لامپ شماره 2!

چرا من نتوانستم آن پادکست را ايجاد کنم؟ چرا من نمي توانم همان تغييري باشم که آرزو داريد در جهان مشاهده کنم، همانطور که توسط مهاتما گاندي به اشتراک گذاشته شد؟ در آن لحظه، من تصميم گرفتم که آن تغيير خواهم بود. من تصميم گرفتم با انتشار يک پادکست  باکيفيت، روزانه و رايگان مصاحبه با موفق ترين کارآفرينان جهان، فردي ارزشمند شوم.

من هيچ ايده اي نداشتم که اين مسير مرا به کجا مي برد، اما من براي موفقيت در آن تلاش مي کردم. براي اولين بار در زندگي، متعهد شدم که فردي ارزشمند شوم و اين احساس فوق العاده اي بود.

سفر من هميشه آفتاب و رنگين کمان نبوده است و در طول راه دچار مشکلات زيادي شده ام، اما هرگز لحظه جرقه اي ناشي از سخنان آلبرت اينشتين را فراموش نکرده ام. در با هر سختي در اين مسير، توانستم  ارزش درست را انتخاب کنم. در فصل هاي آينده جزئيات بيشتري از اين مسير را تشريح خواهم کرد، اما مي خواهم در پايان اين فصل چند خاطره کوتاه را تعريف کنم.

365 روز اول ميزباني کارآفرينان در آتش سرگرم کننده و البته سخت بود و چندان سودآور نبود. پس از يک سال کار سخت، درآمد ما کمي بيش از 27000 دلار شد. با اين حال، من هرگز از مسير تبديل شدن به يک شخص با ارزش دور نشدم. دلارها جمع نمي شدند، اما براي اولين بار در زندگي من هر روز با احساس هدف مند بودن، هيجان و آتش بيدار مي شدم. هر روز بر ارائه محتواي رايگان، ارزشمند و سازگار متمرکز بودم و مخاطبان ما در حال افزايش بود.

در سيزده ماهگي آغاز کار، اتفاقي رقم خورد ما براي اولين ماه 100،000 دلار (سود خالص) خود را تجربه کرديم و به نقطه اوج رسيديم و اکنون بيش از صد ماه متوالي 100k+ (سود خالص) متوالي داشته ايم، که آن را در گزارش درآمد ماهانه خود در EOFire.com/income ثبت مي کنيم.

اين گزارشات درآمد به پربازديدترين بخش در سايت تبديل شده است، زيرا مخاطبان ما از راهنمايي هاي شفافي که هر گزارشي ارائه مي داد، لذت مي برند و از آن قدرداني مي کنند. ما موفقيت مالي خود را به اشتراک مي گذاريم به اين اميد که باعث ايجاد ايده هايي براي تقليد شود، اما به همان اندازه هم مهم بود که شکست هايمان را به عنوان هشدارهايي در مورد آنچه نبايد انجام دهيم نشان مي داديم. براي افزودن ارزش بيشتر، حسابدار و وکيل مان نيز هم در گزارش درآمدها به ما ملحق مي شوند تا بتوانند نکات مالياتي و حقوقي را براي کارآفريناني که در حال ايجاد مشاغل خود هستند به اشتراک بگذارند.

ما هميشه به اين سوال مي رسيديم که، «چگونه مي توانيم ارزش بيشتري براي مخاطبان خود، در Fire Nation ارائه دهيم؟»

از زمان راه اندازي کارآفرينان، من بيش از 2500 مصاحبه با موفق ترين کارآفرينان جهان منتشر کرده ام و تا به امروز بيش از هشتاد و پنج ميليون بار بازديد داشته  ام. مخاطبين ماهانه بيش از يک ميليون بار پادکس را گوش مي دهمد. کارآفرينان ستاره راکي داشتيم که نام آنها را نشنيده ايد و افسانه هاي کارآفريني مانند توني رابينز، باربارا کورکوران و گري واينرچوک را هم داشته ايم.

در طول اين سال ها، ما بزرگترين انجمن پادکست جهان (Podcasters ‘Paradise) را درست کرديم و اداره مي  داديم. چهار مجله منتشر کرديم و دوره هاي رايگان بيشماري را براي مخاطبان خود گذاشتم و هميشه از اصل راهنماي «چگونه مي توانيم ارزش بيشتري اضافه کنيم؟»

با نگاهي به گذشته، کارآفرينان در آتش خود موفق بودند زيرا بهترين راه حل را براي يک مشکل واقعي ارائه کردند. آيا روش کارآفرينان براي همه ايجاد آتش مي کرد؟ قطعا نه. با اين حال، کارآفرينان خلأ موجود در بازار را پر کردند و بالاخره من در نتيجه آزادي مالي و رضايت ايجاد کردم.

بقيه اين کتاب به شما نشان مي دهد که چگونه راه مشترک خود را براي موفقيت غير معمول دنبال کنيد. در اين راه به سوي آزادي مالي و برآورده شدن با ما همراه شويد و خود را براي آتش زدن آماده کنيد!

کارآفريني در مسير موفقيت غيرمعمول در راه آتش

هال الرود در شناسايي ايده ي بزرگ خود

سطح موفقيت شما به ندرت از سطح توسعه فردي شما فراتر مي رود، زيرا موفقيت چيزي است که توسط شخصي، تبديل به آن مي شويد که جذب مي کنيد.

جيم روهان

هال الرود از نظر جسمي، احساسي و روحي در وضعيت بدي قرار داشت. زندگي او پر از نااميدي بود. در آيينه به خودش نگاه کرد: چگونه به اينجا رسيدم؟

هال در بيشتر زندگي حرفه اي خود از موفقيت عظيمي برخوردار بوده. او نماينده فروش معروف کوکو بود. او اين موقعيت پردرآمد را براي ساير نمايندگان فروش کوکو به آموزش گذاشت، به صاحبان مشاغل و کارآفرينان در بهبود سيستم فروش خود کمک کرد و تجارتش رونق داشت.

تا وقتي که نبود

در سقوط مالي 2007 اتفاق افتاد و تجارت هال از بين رفت. هال نيمي از مشتريان خود را از دست داد. او 52000 دلار بدهي کارت اعتباري رفت. به درب ورودي خانه او اخطار تخليه از طرف بيمه چسبيده بود. هال استرس داشت، تحت فشار بود و مطمئن نبود که بايد در آينده چه کار کند. وزنش سه برابر شده بود.

خوشبختانه، يکي از دوستان نزديکش، جان برگوف، هال را به صورت کلامي به واقعيت نزديک کرد: هال، شما بايد صبح زود از خواب بيدار شويد تا در حين گوش دادن به صداي خودياري به ورزش بپردازيد. اگر مي خواهيد کسب و کار خود را بهبود ببخشيد، بايد خودتان را ارتقا دهيد.

هال يک فردي نبود که صبح زود بيدار شود، اما کاملاً مستأصل شده بود. صبح روز بعد، او برخاست و براي دويدن رفت. از دويدن متنفر بود. هال دکمه پخش را فشار داد، يک سمينار صوتي جيم ران بود و به دويدنش ادامه داد.

هال فقط نيمي از کلمات را گوش مي داد تا زماني که جمله اي از گوش هاي او بيرون آمد تا روح او را تا حد کمال متزلزل کند. سطح موفقيت شما به ندرت از سطح توسعه شخصي شما فراتر مي رود، زيرا موفقيت چيزي است که توسط شخصي شما جذب مي شود.

هال در مسير خود متوقف شد.

او پيشرفت شخصي خود را صفر کرده بود و سطح موفقيت او بازتاب مستقيم آن بود. در يک صبح سرد در گوشه اي از خيابان، هال قول داد که زندگي خود را براي هميشه تغيير دهد. با احساس تازه اي از داشتن هدف، به خانه دويد، به طرف کامپيوتر خود شتافت و عادت ها و روال هاي موفق ترين افراد جهان را در گوگل جستجو کرد.

اين کلمات او را به اصطلاح، به سوراخ خرگوش کشاند که باعث شد او از ميلياردرها و ورزشکاران در سطح جهاني و ديگر هنرمندان برتر ياد بگيرد. هال شروع به درک کرد که در حال پي بردن به ويژگي ها و عادت هاي يکساني است که بارها و بارها تکرار مي شود. موفقيت علم موشک نبود. اين مشتي اصول بود که موفق ترين افراد جهان هر روز انجام مي دادند.

اولين چيزي که متوجه شد، اهميت يک برنامه صبحگاهي بود. وقتي به اين موضوع فکر کرد، ديد که صبح بهترين زمان براي رسيدن به اوج حالت جسمي، روحي و احساسي است. برنامه صحيح صبح به شما کمک مي کند تا همه جنبه هاي زندگي خود را بياموزيد، رشد کنيد و بهبود ببخشيد. سپس، مي توانيد نسخه بهتري از خودتان را وارد روز خود کنيد، که به هرگونه تعامل شما به نحو مثبت، تأثير مي گذارد. اين باعث افزايش انگيزه، انرژي و بهره وري شما در هر کاري مي شود.

گام بعدي هال شناسايي مهمترين عادات رشد فردي و ترکيب آنها با يک سيستم بود. پس از آزمايش و خطاي فراوان، هال به شش تمرين پرداخت که مهمترين آنها براي موفقيت پايدار بود. او مخفف اين شش اصل را ايجاد کرد، که از آن زمان به بعد شهرت جهاني پيدا کرد: SAVERS، سکوت، تأييد، تجسم، تمرين، خواندن، نوشتن (روزنامه نگاري).

حالا که هال سيستم خود را داشت، دست به کار شد. اميدوار بود که در شش تا دوازده ماه آينده بتواند موفقيت جديدي را در تمرين روزانه خود ببيند و اتفاقات گذشته را از بين ببرد.

در دو ماه کوتاه، درآمد هال دو برابر شد، او در بهترين حالت زندگي خود بود و افسردگي اش از بين رفته بود. اقتصاد بدتر شده بود، اما تجارت هال بهبود يافت.

چرا؟ چون هال پيشرفت کرد.

هال به همسرش گفت اين يک معجزه است. پاسخ او؟ «صبح معجزه شماست» در آن لحظه جنبشي متولد شد.

طي سه سال آينده، هال هر صبح معجزه خود را کامل کرد و بهبود بخشيد. در 12/12/2012، او خود صبح معجزه را منتشر کرد و فروش آن شروع شد. از زمان انتشار، هال بيش از 2 ميليون نسخه فروخته است، Miracle Morning در 37 کشور خارجي منتشر شده است و انجمن Miracle Morning در فيس بوک بيش از 265،000 عضو دارد.

ماموريت هال اين است که هر روز صبح آگاهي بشريت را بالا ببريد.

فيلم The Miracle Morning در تاريخ 12/12/20 اکران شد و مفتخرم که بگويم هال برنامه صبحگاهي من را در اين فيلم شگفت انگيز نشان داد. من به شدت توصيه مي کنم آن را تماشا کنيد!

در مورد يافتن ايده بزرگ خود، هال اين کلمات عاقلانه را بيان کرد: «ايده بزرگ شما ممکن است بخشي از زندگي شما باشد و شما هنوز آن را نمي دانيد. اين مي تواند يک عادت يا فعاليتي باشد که با موفقيت شخصي در زندگي خود به کار برده ايد. من اين اصول را ايجاد نکردم. همه آنها بي انتها هستند و قرن ها مورد استفاده قرار گرفته اند. من به سادگي اين شيوه ها را در سيستمي که براي من کار مي کرد ترکيب کردم. وقتي متوجه شدم اين سيستم براي ديگران نيز کار مي کند، مي دانستم که بايد آن را با جهان به اشتراک بگذارم.»

هال مشکل داشت او يک راه حل شگفت انگيز پيدا کرد. راه حل به ايده بزرگ او تبديل شد که اکنون ميليون ها نفر را در سراسر جهان تحت تأثير قرار داده است.

متشکرم، هال الرود

در HalElrod.com مي توانيد درباره هال بيشتر بياموزيد.

دوره رايگان همراه خود را براي پشتيباني بيشتر در مسير مشترک براي موفقيت غير معمول  در وبسايت زير بررسي کنيد:

success-course/EOFire.com.

 

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “نقشه راه توسعه و تحقق موفقیت مالی (کتاب الکترونیک)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − 12 =

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “نقشه راه توسعه و تحقق موفقیت مالی (کتاب الکترونیک)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × پنج =