100 راه برای ایجاد انگیزه (کتاب الکترونیک)

45,000 تومان

 100 راه برای ایجاد انگیزه

نویسنده                                                        استفانی چندلر

مترجمین                                سعید جوی زاده | علیرضا احمدیان

انتشارات                                                                                 آکادمیک

چاپخانه و صحافی                                                       دانشگاه خوارزمی

شابک                                                               5-64-5697-622-978

نوبت چاپ                                                                              اول/ 1401

شمارگان                                                                                500 نسخه

قیمت                                                                               95.000 تومان

100 راه برای ایجاد انگیزه

انگیزه نیاز به آتش دارد

زمانی که باب دیلن در کتاب خود به نام Chronicles درباره اینکه چقدر جوآن باز را قبل از ملاقات با او تحسین می‌کرد نوشت، گفت: «از ملاقات با او می‌ترسم. من نمی‌خواستم او را ملاقات کنم اما می‌دانستم که ملاقات خواهم کرد. با وجود اینکه در آن لحظه پشت سرش بودم، به همان سمت می‌رفتم. او آتش داشت، و من احساس کردم که من هم همین آتش را دارم.»

منظور او از «آتش» چیست. ما به خوبی می‌دانیم منظور او چیست. اما گاهی اوقات تعجب می‌کنم. آیا ما واقعا؟ آیا ما آن را از روی تجربه می‌دانیم؟ آیا ما همان آتش را احساس می‌کنیم؟ آیا باید شاعر بود یا خواننده؟ خیر همه ما می‌دانیم که داشتن همان آتش چیست، مهم نیست که چقدر کوتاه آن را تجربه کرده ایم.

نقطه عطف زندگی من زمانی بود که متوجه شدم می‌توانم آن آتش را به تنهایی روشن کنم. بیش از 50 سال طول کشید تا این را کشف کنم. اما من در این مسائل کند هستم. اگر بخواهید می‌توانید آن را امروز دریافت کنید. در 50 سال اول زندگی ام فکر می‌کردم آتش فقط زمانی اتفاق می‌افتد که چیزی به من الهام می‌شود. این چیزی بود که باید برای من اتفاق می‌افتاد. و دلیل اینکه من به آن اعتقاد داشتم این بود که این تجربه من بود. شما باید طبق آنچه می‌دانید پیش بروید، نه؟

جالب ترین چیز در مورد آتش این است که برای روشن کردن آن به آتش نیاز است.

برای آتش زدن به سمت شومینه می‌روم. روزنامه مچاله شده را زیر کیندلینگ گذاشتم. سپس کنده‌ها را روی چوب کیندلینگ گذاشتم. اما چگونه این آتش را روشن کنم؟ من به یک مسابقه نیاز دارم یا فندک. برای برافروختن آتش باید آتش داشته باشید. کنایه آمیز؟ متناقض؟ متناقض؟ حقه بی رحمانه؟

یکی از دوستانم یک بار گفت: “آتش گرفتی!” او به این واقعیت اشاره می‌کرد که من فقط یک سری ایده‌های کتاب، نسخه مکتوب برای چیزهایی که می‌فروختیم، برنامه‌های صوتی ضبط شده، و تعدادی از فعالیت‌ها و اقدامات دیگر را برایش فرستادم.

چگونه خود را آتش زدم؟ با آتش.

یک عمل منجر به دیگری شد و من ترسی نداشتم که زود بلند شوم و کار کنم. خودم را وادار به ورزش کردم من خودم را وقف کار کردم به جای اجازه دادن به حواس پرتی. کار (همانطور که همیشه وقتی تمام وجود خود را در آن می‌اندازید) به زودی سرگرم کننده شد.

نوئل کوارد نمایشنامه نویس گفت: “کار بیشتر از سرگرمی لذت می‌برد.”

این زمانی است که شما آن را انجام می‌دهید. وقتی به آن فکر می‌کنید جالب نیست. مخصوصاً زمانی که از قبل به آن فکر می‌کنید.

برای روشن کردن آتش نیاز به آتش دارید. مالش دو چوب به یکدیگر اصطکاک و حرارت کافی ایجاد می‌کند تا جرقه و سپس شعله ای ایجاد شود که می‌توانید آن را در آتش بزرگتر قرار دهید.

برای خودتان هم همین روند است. وارد عمل شدن، چه دوست داشته باشی یا نه، مانند مالیدن دو چوب به هم است. فکر می‌کنید چوب‌ها شبیه به هم مالیده شدن هستند؟ آیا تا به حال دیده اید که آنها این کار را به تنهایی انجام دهند؟

از اولین چاپش در سال 1996، این کتاب کوچک از موفقیتی برخوردار بوده است که هرگز تصورش را نمی‌کردم. در طول 18 سال اول فروش آن، ما شاهد ظهور اینترنت به عنوان منبع اصلی اطلاعات در جهان بوده ایم. مردم نه تنها این کتاب را از طریق اینترنت می‌خرند، بلکه نظرات خود را نیز ارسال می‌کنند. نکته شگفت‌انگیز در مورد کتابفروشی‌های اینترنتی این است که در آن‌ها نظرات افراد عادی ارائه می‌شود، نه فقط روزنامه‌نگاران حرفه‌ای که برای زنده ماندن باید شوخ، بدبین و باهوش باشند.

یکی از این منتقدان 100 Ways در نسخه اصلی آن، بابا اسپنسر از تنسی بود. او نوشت: «یک کتاب عمیق واقعی با بسیاری از نظریه‌های پیچیده در مورد چگونگی بهبود زندگی خود نیست. بیشتر، فقط نکات خوب برای افزایش انگیزه شما. اگر می‌خواهید بخشی از زندگی خود را بهبود ببخشید، یک “باید بخوانید”.

بابا به این کتاب پنج ستاره داد و من بیشتر از هر منتقد حرفه ای از او سپاسگزارم. او می‌گوید آنچه را که قرار بود انجام دادم:

پیچیده کردن چیزهای ساده امری عادی است. ساده ساختن چیزهای پیچیده، فوق العاده ساده، این خلاقیت است.»

-چارلز مینگوس، نوازنده افسانه ای جاز

 

  1. بر بالین مرگ خود بنشینید

چند سال پیش، زمانی که با روان‌درمانگر دوورس براندن کار می‌کردم، او مرا تحت تمرین “مرگ” خود قرار داد.

از من خواسته شد که به وضوح خود را در بستر مرگ تصور کنم و احساسات مرتبط با مردن و خداحافظی را کاملاً درک کنم. سپس او از من خواست که به صورت ذهنی از افرادی که در زندگی ام برایم مهم بودند دعوت کنم تا یکی یکی از بالینم دیدن کنند. همانطور که هر یک از دوستان و اقوام را تجسم می‌کردم که برای دیدن من می‌آمدند، مجبور شدم با صدای بلند با آنها صحبت کنم. باید به آنها می‌گفتم که می‌خواهم وقتی در حال مرگ بودم بدانند.

وقتی با هر نفر صحبت می‌کردم، می‌توانستم صدایم را در حال شکستن احساس کنم. یه جورایی نتونستم جلوی خراب شدنم رو بگیرم. چشمانم پر از اشک شد. من چنین احساس از دست دادن را تجربه کردم. این زندگی خودم نبود من عزادار بودم. عشقی بود که از دست می‌دادم به عبارت دقیق تر، این ارتباط عشقی بود که هرگز وجود نداشت.

در طول این تمرین سخت، من واقعاً متوجه شدم که چقدر از زندگی ام جا گذاشته ام. برای مثال، چقدر احساسات شگفت انگیزی در مورد فرزندانم داشتم که هرگز به صراحت بیان نکرده بودم. در پایان تمرین، من یک آشفتگی عاطفی داشتم. در عمرم به ندرت به این شدت گریه کرده بودم. اما وقتی این احساسات از بین رفت، یک اتفاق شگفت انگیز رخ داد. من واضح بودم می‌دانستم چه چیزی واقعاً مهم است و چه کسی واقعاً برای من مهم است. من برای اولین بار فهمیدم که جورج پاتون چه می‌گوید: “مرگ می‌تواند هیجان انگیزتر از زندگی باشد.”

از آن روز به بعد عهد کردم که هیچ چیز را به شانس نگذارم. تصمیمم را گرفتم که هرگز چیزی را ناگفته نگذارم. می‌خواستم طوری زندگی کنم که انگار هر لحظه ممکن است بمیرم. از آن زمان، کل تجربه، نحوه ارتباط من با مردم را تغییر داد. و نکته مهم تمرین برای من از بین نرفته است: ما مجبور نیستیم منتظر بمانیم تا واقعاً به مرگ نزدیک شویم تا از مزایای فانی بودن بهره مند شویم. ما می‌توانیم هر زمان که بخواهیم تجربه ایجاد کنیم.

چند سال بعد، هنگامی که مادرم در حال مرگ در بیمارستانی در توسان دراز کشیده بود، من با عجله به سمت او رفتم تا دستش را بگیرم و تمام عشق و قدردانی را که نسبت به کسی که برای من بود، برایش تکرار کنم. هنگامی که او سرانجام درگذشت، اندوه من بسیار شدید بود، اما بسیار کوتاه. در عرض چند روز احساس کردم که همه چیز بزرگ در مورد مادرم وارد من شده است و به عنوان یک روح عاشق برای همیشه در آنجا زندگی خواهم کرد.

یک سال و نیم قبل از مرگ پدرم شروع کردم به ارسال نامه‌ها و اشعار برای او درباره سهم او در زندگی ام. او آخرین ماه‌های زندگی خود را سپری کرد و در چنگال بیماری مزمن درگذشت، بنابراین برقراری ارتباط و ارتباط با او همیشه آسان نبود. اما من همیشه احساس خوبی داشتم که او آن نامه‌ها و شعرها را برای خواندن داشت. یک بار بعد از اینکه شعر روز پدر را برایش فرستادم، با من تماس گرفت و گفت: “هی، حدس می‌زنم بالاخره آنقدرها هم پدر بدی نبودم.”

شاعر ویلیام بلیک به ما هشدار داد که افکارمان را تا زمان مرگ محبوس نگه داریم. او نوشت: «وقتی فکر در غارها بسته شود، عشق ریشه‌های خود را در عمیق ترین جهنم نشان خواهد داد.»

تظاهر به اینکه قرار نیست بمیرید، برای لذت بردن شما از زندگی مضر است. این مضر است به همان شکلی که برای یک بسکتبالیست مضر است که وانمود کند بازی او پایانی ندارد. آن بازیکن از شدت بازی کم می‌کند، سبک بازی تنبلی را در پیش می‌گیرد و البته در نهایت اصلاً سرگرمی ندارد. بدون پایان، بازی وجود ندارد. بدون آگاهی از مرگ، نمی‌توانید به طور کامل از موهبت زندگی آگاه باشید.

با این حال بسیاری از ما (از جمله خودم) مدام وانمود می‌کنیم که بازی زندگی ما پایانی نخواهد داشت. ما به برنامه ریزی برای انجام کارهای بزرگ روزی که تمایل داریم ادامه می‌دهیم. ما اهداف و رویاهای خود را به آن جزیره خیالی در دریا اختصاص می‌دهیم که دنیس ویتلی در کتاب روانشناسی برنده شدن آن را “جزیره روزی” می‌نامد. ما خودمان را می‌گوییم: “روزی این کار را انجام خواهم داد” و “روزی آن کار را انجام خواهم داد.”

برای مقابله با مرگ خود مجبور نیستیم صبر کنیم تا عمرمان تمام شود. در واقع، اینکه بتوانیم آخرین ساعات خود را در بستر مرگ به وضوح تصور کنیم، یک حس متناقض ایجاد می‌کند: احساس تولد دوباره – اولین قدم برای خودانگیختگی بی باک. آنائیس نین شاعر و روزنامه نگار می‌نویسد: «مردمی که عمیقاً زندگی می‌کنند، هیچ ترسی از مرگ ندارند.»

و همانطور که باب دیلن خوانده است، “کسی که مشغول به دنیا آمدن نیست، مشغول مردن است.”

 

  1. گرسنه بمانید

آرنولد شوارتزنگر در سال 1976 زمانی که من و او با هم در مسافرخانه Doubletree در توسان، آریزونا ناهار خوردیم، هنوز شهرت نداشت. حتی یک نفر در رستوران او را نشناخت. او در شهر مشغول انتشار فیلم گرسنه بمانید، ناامیدی در گیشه بود که به تازگی از جف بریجز و سالی فیلد ساخته بود. من در آن زمان یک ستون نویس ورزشی برای شهروند توسان بودم و وظیفه من این بود که یک روز کامل را با آرنولد سپری کنم و یک داستان بلند درباره او برای مجله یکشنبه روزنامه ما بنویسم.

من هم نمی‌دانستم او کیست یا قرار است چه کسی شود. من قبول کردم که روز را با او بگذرانم زیرا مجبور بودم – این یک وظیفه بود. و گرچه با نگرشی غیر الهام‌بخش به آن پرداختم، اما هرگز فراموش نمی‌کنم.

شاید خاطره انگیزترین قسمت آن روز با شوارتزنگر زمانی رخ داد که یک ساعت برای ناهار صرف کردیم. دفترچه گزارشگرم را بیرون آورده بودم و در حین غذا خوردن داشتم برای داستان سوال می‌پرسیدم. یک دفعه از او پرسیدم: حالا که از بدنسازی بازنشسته شدی، بعدش چه کار خواهی کرد؟

با صدایی آرام که انگار از برخی برنامه‌های پیش پا افتاده سفر برایم می‌گوید، گفت: “من ستاره شماره یک باکس آفیس در کل هالیوود خواهم بود.”

توجه داشته باشید، این آرنولد باریک و هوازی که امروز می‌شناسیم، نبود. این مرد تلمبه شده و بزرگ بود. و بنابراین، برای احساس خوب جسمانی خودم، سعی کردم طوری به نظر برسم که انگار هدف او را معقول می‌دانستم.

سعی کردم شوکه و سرگرمی ام را از نقشه او نشان ندهم. به هر حال، اولین تلاش او در سینما نوید چندانی نداشت. و لهجه اتریشی و هیولا و هیولاهای هیولایی او باعث پذیرش آنی مخاطبان فیلم نشد. بالاخره توانستم با رفتار آرام او مطابقت داشته باشم و از او پرسیدم که چگونه قصد دارد ستاره برتر هالیوود شود.

او توضیح داد: «این همان فرآیندی است که من در بدنسازی استفاده کردم. کاری که شما انجام می‌دهید این است که تصوری از اینکه چه کسی می‌خواهید باشید ایجاد کنید و سپس در آن تصویر زندگی کنید که گویی از قبل درست بوده است.

به طرز مسخره ای ساده به نظر می‌رسید. خیلی ساده برای معنی اما من آن را یادداشت کردم. و هیچ وقت فراموشش نکردم

من هرگز لحظه ای را فراموش نمی‌کنم که برخی از برنامه‌های تلویزیونی سرگرمی می‌گفتند که دریافتی‌های باکس آفیس از دومین فیلم ترمیناتور او را به محبوب ترین باکس آفیس در جهان تبدیل کرده است.

در طول سال‌ها، از ایده آرنولد برای ایجاد چشم‌انداز به عنوان یک ابزار انگیزشی استفاده کرده‌ام. من همچنین در سمینارهای آموزشی شرکتی خود در مورد آن توضیح داده ام. من از مردم دعوت می‌کنم متوجه شوند که آرنولد گفت که شما یک چشم انداز ایجاد می‌کنید. او نگفته است که صبر کنید تا رؤیایی دریافت کنید. شما یکی را ایجاد کنید. به عبارت دیگر، شما آن را می‌سازید. بخش عمده ای از زندگی با انگیزه شخصی داشتن چیزی برای بیدار شدن در صبح است – چیزی که در زندگی «مطلب» آن هستید تا گرسنه بمانید.

این چشم انداز را می‌توان همین الان ایجاد کرد – بهتر از حالا. اگر بخواهید همیشه می‌توانید آن را تغییر دهید، اما بدون آن یک لحظه بیشتر زندگی نکنید. مراقب باشید که گرسنگی برای زندگی کردن چه تاثیری بر توانایی شما در ایجاد انگیزه دارد.

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “100 راه برای ایجاد انگیزه (کتاب الکترونیک)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “100 راه برای ایجاد انگیزه (کتاب الکترونیک)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *